داستان آموزنده 2
نتیجهء اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کن
ادامه مطلب
<-PostTime-> | <-PostAuthor->
نتیجهء اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کن
ادامه مطلب
<-PostTime-> | <-PostAuthor->
شب كه می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصفمی كردند . یك
روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت :
(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او
خانواده بزرگی را اداره می كند . ))
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد
و روی محصول او ریخت .
در همین حال برادری كه ازدواج كرده بود با خودش فكر كرد و گفت :(( درست نیست
كه ما همه چیز را نصف كنیم . من سر و سامان گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نكرده
و باید آینده اش تأمین شود . ))
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد
و روی محصول او ریخت .
سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند كه چرا ذخیره گندمشان همیشه با یكدیگر
مساوی است . تا آن كه در یك شب تاریك دو برادر در راه انبارها به یكدیگر
برخوردند . آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن كه سخنی بر لب بیاورند كیسه
هایشان را زمین گذاشتند و یكدیگر را در آغوش گرفتند .
ادامه مطلب
<-PostTime-> | <-PostAuthor->