یکم خرداد 1387
یه روز مسوول فروش،
منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند… یهو یه
چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر
میشه… جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم… منشی
می پره جلو و میگه: «اول من، اول من!… من می خوام که توی باهاماس باشم،
سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته
باشم»… پوووف! منشی ناپدید میشه… بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه:
«حالا من، حالا من!… من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه
ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال
کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه… بعد جن به مدیر میگه: حالا
نوبت توئه… مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار
توی شرکت باشن»!
نتیجهء اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کن
ادامه مطلب
+
توسط <-PostAuthor->
یکم خرداد 1387
شب كه می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصفمی
كردند . یك روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت :
(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من مجرد هستم و خرجی ندارم
ولی او خانواده بزرگی را اداره می كند . ))
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار
برادر برد و روی محصول او ریخت .
در همین حال برادری كه ازدواج كرده بود با خودش فكر كرد و گفت :((
درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من سر و سامان گرفته ام ولی او
هنوز ازدواج نكرده و باید آینده اش تأمین شود . ))
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار
برادر برد و روی محصول او ریخت .
سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند كه چرا ذخیره گندمشان همیشه با
یكدیگر مساوی است . تا آن كه در یك شب تاریك دو برادر در راه انبارها
به یكدیگر برخوردند . آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن كه سخنی
بر لب بیاورند كیسه هایشان را زمین گذاشتند و یكدیگر را در آغوش گرفتند
.
ادامه مطلب
+
توسط <-PostAuthor->
ww.taktemp.com
قالب از
www.TakTemp.Com
عسل ح - نازنین
<-BlogCustomHtml->