یکم خرداد 1387
نتیجهء اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کن
نوشته
شده در ساعت 00:00
توسط عسل ح - نازنین
یکم خرداد 1387
شب كه می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصفمی
كردند . یك روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت :
(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من مجرد هستم و خرجی ندارم
ولی او خانواده بزرگی را اداره می كند . ))
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار
برادر برد و روی محصول او ریخت .
در همین حال برادری كه ازدواج كرده بود با خودش فكر كرد و گفت :((
درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من سر و سامان گرفته ام ولی او
هنوز ازدواج نكرده و باید آینده اش تأمین شود . ))
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار
برادر برد و روی محصول او ریخت .
سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند كه چرا ذخیره گندمشان همیشه با
یكدیگر مساوی است . تا آن كه در یك شب تاریك دو برادر در راه انبارها
به یكدیگر برخوردند . آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن كه سخنی
بر لب بیاورند كیسه هایشان را زمین گذاشتند و یكدیگر را در آغوش گرفتند
.
نوشته شده در ساعت 23:23
توسط عسل ح - نازنین